گاه نوشتهای رهگذر
هی، فلانی زندگی شاید همین باشد...
در باز وبسته میشود… حتما” باز باد شوخیش گرفته! ادای آمدنت را در میاورد گئتمه ترسا بالاسی منده سنه سایه گلیم دامنیندن یاپیشیم سنله کلیسایه گلیم اذن وئر توی گئجه سی من ده سنه دایه گلیم / ال قا تا ندا سنه مشاطه٬ تماشایه گلیم سن بو مهتاب گئجسه سی سئر چیخان بیر سرو اول / اذن وئر٬ منده دالو نجا سورو نوب سایه گلیم منه ده باخدین اوشهلا گوزوله ٬من قارا گون / جرئتیم المادی بیر کلمه تمنای گلیم من جهنم ده ده باش یاسدیقا قویسام سنیله / هیچ آییلمام کی دوروب جنت ماوایه گلیم ننه قارنیندادا سنله اکیز اولسیدیم اگر / ایسته مزدیم دوغولوب بیرده بو د نیایه گلیم سن یاتیب جنتی رویاده گورنده گئجه لر / منده جنتده قوش اوللام٬ کی او رویایه گلیم قیتلیغ ایللر یاغشی تک قورویوب گوز یاشیمیز / کوی عشقونده گرک بیرده مصلایه گلیم سنده صحرایه مارالار کیمی بیر چیخ ٬نولی کی / منده بیر صیده چیخا نلار کیمی صحرای گلیم آلاهو ندان سن اگر قورخمیوب٬ اولسان ترسا / قورخورام من ده دونوب دین مسیحایه گلیم شیخ صنعان کیمی دو نقوز اوتاریب ایللر جه / سنی بیر گورمک ایچون معبد ترسایه گلیم یوخ صنم آنلامادیم٬ آنلامادیم ٬حاشا من / بوراخیم مسجدیمی ٬سنله کلیسایه گلیم! گل چیخاق طور تجلایه٬ سن اول جلوه ی طور / من ده موسی کیمی ٬اوطور تجلایه گلیم شیردیر شهریارین شعری ٬الینده شمشیر کیم دئیه ر من بئله بیر شیر له دعوایه گلیم؟ قبل تر ها صدای شکستن دلم و به این کاسه ی آب آسمان هجرت خواهد کرد باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند... بیشتر از واقعیت (این جمله تنها زمانی قابل درک است که دوست داشتن را تجربه کرده باشی دوست داشتن بی نهایت را ( به قول خودت " در اون حد دوست داشتن" ). آن روز دیگر بر نوشته های رهگذر ایمان خواهی آورد... آن روز که به ایمان دوست داشتن دست یافتی سری بر رهگذر بزن و مرورم کن... آرزویم اینست که دوست داشتنت را با مهر و محبتی یکسانِ دوست داشتنت و لایق دوست داشتنت لمس کنی تنها آرزویم اینست... هر چند آرزوییست بس ... ( " زخم " که نوشتن ندارد ...پس دیگر ادامه نمی دهم) راه رفتنت را تو بازنده ای زندگی! و من آن فسیل هزار ساله که دیگر فریب نمی خورد! نه به آسمانهای آبی ت نه به هوای تازه ت نه به صبح و شادی های تو خالی ت و غمهات هه! دیگر حنایشان رنگی ندارد من آن فسیل هزار ساله ام که دیگر فریب نمی خورد و تو! بازنده ای زندگی دیگر مرا به هر چه می خواهی بفریب مرا به هر چه می خواهی بفریب الا به عشق! که برای چنین فریبی هنوز با دست لرزان آغوش باز می کنم... می نویسم و پاک میکنم ................................................................. ظهری با صدای همسری از خواب بیدار شدم چشمهای پف کرده که فقط مامان میتونه حدس بزنه این پف چشما از دیر خوابیدن و یا آرایش دیروز نیست فقط مامان چشمهای نگرانشو میدوزه بهشون که اتفاقی افتاده؟ آقایی میاد خاله ها هم اینجان...صدا میزنه جوجو ؟؟جوجو ؟؟ جوجوی من کجاست؟؟ میشینه بالا سرم هی صدام میزنه که خانمی بیدار شو ساعت دو و نیمه...بیدارشو ناهار بخوریم.. وای وای ببین چشاشو چه پفی کردن... همین پفارو ناز میکنه ... سرگیجه دارم دلم میخواد بخوابم کاش می شددددد.... اما دیگه انگار یه نفر نیستی باید بیدار شی... خودخواهیاتو باید بذاری کنار و لبخند بزنی... بیدار میشم و .... همسری مدام نگاهش به چشاته که خانمی خب نذار از این مژه ها بچسبونن رو پلکت که اینطور حساسیت بدی و مادری هم تایید می کنه... فانوسک های خاموش ............................................................. http://www.4shared.com/file/145326467/3e471e5/Setarehaye_sorbi.html خط چشم اشکی و بغض فروخورده گلو که یک آن حس می کنی داری خقه میشی... وقتی لحظه هایی اینظور واسه نوعروس یه جمع پیش میاد کی میتونه حدس بزنه چه زخمی تو دل عروسک خانواده داره سرباز می کنه با تمام نیرو بغض رو تو گلو به انتهای گلو هل میدی اما یهو اشکت میریزه کار زشتیه کار بدیه اما انگار این زخم با وجودت عجین شده که اینطور گوله های اشک چشم ها رو گونه ها سرازیر می شن... بعد از اتفاق ۵ شب قبل موقع برگشت از خونه سعید نشستم با دلم با خودم حرف زدم که مراقب راز دلت باش همسری مردونگی و مهربونی کرد و پی اشکیو که جاری شد رو نگرفت اگر اصرار می کرد ..! چای مینوشم که با غفلت فراموش کنم چای مینوشم ولی از اشک، فنجان پر شده است .................................................................... دیروز جشن عقد ندا دختر عمه بود... وارد سالن که شدم انگار وجودم رو برق گرفت... فقط سمیه فهمید...سرشو انداخت پایین ..تا نگاهم رو نبینه... خدایا شکرت... خدایا شکرت...اما..

%20-%20Tabriz/ca040000-1176-0000-0000-000000000290p.jpg)

خیلی ها را آزار می داد.
این روزها اما؛
دلم بی صدا میشکند!
صبور شده ام انگار...

تو را میان این کلمات
نَفَس کشیدم
زندگی کردم
و باور کردم
.
.
.
می روم
اما هنوز هم
دلم روشن است
که لحظه هایی از زوایای بغض هایم ظهور می کنی...
نشستنت را
حرف زدنت را
خندیدنت را
نفس کشیدنت را
که میان آدمهای اطرافت میبینم
گُر میگیرم
دلم میسوزد...
.
نه! اشتباه نکن!
تو که بهتر میدانی
من حسود نیستم
.
من هنوز هم
به راه رفتنت
به نشستنت
به حرف زدنت
به خندیدنت
به نفس کشیدنت
میان خاطراتی دور
دلخوشم...
هزار بار نوشته ام
و نشده بگذارمش اینجا
پشیمان می شوم انگار؛
تازگیها
کلمات ،سنگین شده اند؛
می ترسم این نوشته ها
راه ِ نفس ِ تو را هم بگیرند
درست ،مثل ِ خودم...
من و هجوم گریه
از یاد تو فراموش
تو بال و پر گرفتی
به چیدن ستاره
دادی منو به خاک
این غربت دوباره
دقیقه های بی تو
پرنده های خسته ن
آیینه های خالی
دروازه های بسته ن
اگه نرفته بودی
جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود
به سوی تو روانه
اگه نرفته بودی
گریه منو نمیبرد
پرنده پر نمیسوخت
آینه چین نمیخورد
اگه نرفته بودی
و
اگه نرفته بودی
شبانه های بی تو
یعنی حضور گریه
با من نبودن تو
یعنی وفور گریه
از تو به آینه گفتم
از تو به شب رسیدم
نوشتمت رو گلبرگ
تو رو نفس کشیدم
از رفتن تو گفتم
ستاره دربدر شد
شبنم به گریه افتاد
پروانه شعله ور شد
اگه نرفته بودی
جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود
به سوی تو روانه
اگه نرفته بودی
گریه منو نمیبرد
پرنده پر نمیسوخت
آینه چین نمیخورد
اگه نرفته بودی
و
اگه نرفته بودی
ستاره های سربی
فانوسک های خاموش
من و هجوم گریه
از یاد تو فراموش..

| Design By : Night Skin |






